+ دلم دلد داله!
شنیدم یکی میگفت:
یکی دیگه میگفت:
وقتی به چیزی میرسی که یه روز برات آرزو بوده تازه میفهمی که آرزوش، قشنگتر از داشتنش بوده...
اگه برای یکی مهم باشه که من چی میگم، بهش میگم به قول بچه های کوچولو:
دلم دلد داله! میخوام بگم کاش آرزویی توی دنیا نداشتم... اما می بینم خود این حرف، یه آرزوست... وقتی دقیقتر فکر میکنم میبینم اگه خدا آرزو رو از آدم بگیره، خودشم از بنده هاش گرفته! پس خدایا! هیچوقت هیچوقت هیچوقت آرزوهامو ازم نگیر...
دلم Y
دلد
داله U
...............
خـــــــــــدااا.......
+ سادگی...
سادگی...
کلمهای است که فکر کردنش ساده است و تعریف کردن آن خیلی سخت است...
کلمهای که تعریف کردنش ساده است و لمس کردن آن خیلی سخت است...
کلمهای که لمس کردنش ساده است و عمل کردن به آن خیلی سخت است...
همه در افکار خودمان از سادگی تصوری داریم مثل رنگ سفید؛ با اینکه افراد معمولی آن را به بیرنگی میشناسند، اهل فن همهی رنگها را در رنگ سفید جمعشده میدانند...
بههمین خاطر وقتی میخواهیم تعریفش کنیم، هیچ تعریفی از آن نداریم... یکی میگوید: سادگی یعنی صداقت... دیگری آن را با محبت میشناسد... آن یکی آن را در یاد خدا جستجو میکند...
اما اینها سادگیست و سادگی اینها نیست...
سادگی است که چیزی برای برای پنهانکردن و دروغ باقی نمیگذارد....
سادگی است که زنجیر تکلف و تکبر را از پای محبت بر میکَنَد...
سادگی است که یاد غیر خدا را از ذهن دور میسازد...
همه ما آنرا لمس کردهایم؛ پای کرسی و سماور مادربزرگها؛ پای شاهنامه و مقتلخوانی پدربزرگها؛ پای خاک بازی و خاله بازی کودکیها؛ پای قهر و آشتیهای نیمساعته؛ پای کمککردن به یک پیرمرد نابینا در هنگام عبور از خیابان یا یک پیرزن زنبیل بهدست؛ پای اشک ریختن برای یک آبنبات چوبی...
اما کدامیک از ما جرأت عملکردن به سادگی را الآن هم داریم؟ هر چه بزرگتر میشویم، بیشتر به چشم خودمان میآییم و خوبیها را کمتر میبینیم...
+ سخت است...
سخت است عشق را در دل خاک کردن؛ اما...
سختتر از آن عشق را از دل پاک کردن است...
سخت است دوست داشتن کسی که دوستت ندارد؛ اما...
سختتر از آن، دوست نداشتن کسی است که دوستش داری...
سخت است زندگی به امیدِ بودن با کسی که تمامِ تو با او میشود؛ اما...
سختتر از آن، ناامیدی از بودن با کسی است که بدون او تمام میشوی...
همه میگویند: «زندگی همین است... تناقضی حل نشدنی»؛ اما من میگویم: این معادله یکی به اسم خدا کم دارد... با او یا این تناقضها حل میشود یا تحمل آن قشنگ میشود.

+ نوجوانی
دیروز عصر خواهرم گفت برای درس آزاد فارسی، معلمشون گفته یه مطلب، شعر یا ... در مورد نوجوونی بنویسن. از من خواست یه شعر بگم واسش.
چند وقتی بود دست به قلم نشده بودم. سختم بود. دل و دماغ شعر نداشتم. اما خوب خواهره دیگه... نمیشه نه گفت بهش (بگذریم از اینکه خیلی اذیتش کردم تا قبول کردم).
دلم پر زد دوره نوجوونی... به قول یکی از دوستان یاد مثلث شوم فقدان، کمبود و محدودیت افتادم. این مثلث توضیح مفصل داره. از چیزایی براش گفتم که کسی در دوره نوجوونی نبود برای ما بگه...
|
نوجوانی بهــــــار زندگانی ماست |
|
همچو فصــــل بهـــــار میگذرد |
+ خدایا شرمسارم
خدایا شرمسارم...
از این که الطاف تو را میبینم، ولی ناسپاسی میکنم.
خدایا شرمسارم...
از این که میدانم اگر قدم در راه تو بگذارم، پشتیبانیام خواهی کرد، ولی گامهایم در راه تو سُست است.
خدایا شرمسارم...
از این که میدانم اگر قدم در راه شیطان بگذارم، مرا در ورطه هولناک مکافات اعمالم تنها خواهد گذاشت، ولی بر گناه اصرار میورزم.
خدایا شرمسارم...
از این که همیشه تو را به خاطر خودم صدا زدهام و نه به خاطر خودت.
خدایا شرمسارم...
از این که میدانم اگر گاهی کار صوابی کردهام، هیچ یک از سر خلوص نبوده است. اغلب آن ریا بوده و بقیه به طمع پاداش تو.
خدایا شرمسارم...
از این که میدانم اگر از خطایی چشم پوشیدهام، هیچ یک از سر تقوی نبوده است. اغلب آن از ناتوانیام بر انجام خطا بوده و بقیه از ترس عقاب تو.
خدایا شرمسارم...
از این که میبینم از هزار گناه حتمیام، یکی را هم عقاب نمیکنی و در عوض توقع دارم برای هر عمل ریاکارانهام هزار بار پاداشم دهی.
خدایا وجودم سراپا تقصیر است، روحم در زندان هوای نفس، اسیری در بند زنجیر است و نامه اعمالم با باری از گناه، درگیر است. شرمسارم از این که خدایی چون تو، بندهای چون من دارد.
در عوض وجود تو سراسر عنایت است، مرامت سخاوت است و پاسخت به بندهای که بخواندت، اجابت است. کجا روم که تنها امید بندهای چون من، خدایی چون توست.
انت مولای... «نعم المولی و نعم النصیر».
«خدایا نمیگویم دستم را بگیر، سالهاست دستم را گرفتهای، رهایم نکن».

+ تیک تاک... تیک تاک...
باز هم عقربه های ساعت با هم مسابقه گذاشته اند
باز هم عقربه ها در پی یکدیگر می دوند تا همدیگر را روی عدد 12 به هم برسانند...
راستی چه سرّی نهفته است در این عدد 12؟؟؟
باز هم صدای تیک تاک ساعت، شده نوید به هم رسیدن...
درون دلم آشوب است؛ آشوبی که خبر از فراق 1177 ساله می دهد...
1177 سالی که زمین منتظر است عطر گل نرگس را با تمام جانش استشمام کند.
و عطر گل نرگسی که دم مسیحاست برای این جان بی رمق...

اللّهم کن لولیک الحجة بن الحسن
صلواتک علیه و علی آبائه
فی هذه الساعة و فی کل ساعة
ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً
حتی تسکنه ارضک طوعاً
و تمتعه فیها طویلاً
+ دوباره نگاهم بارانی است
دوباره نگاهم بارانی است؛
سکوت رعدناک آسمان دلم دوباره ملتمسانه می گوید:
بس است خاموشی... بس است انتظار...
و ابر چشمانم می بارد بی آنکه رد پای تو را از دیدگانم پاک کند.
انگار بدرقه گام های تو، جاده نگاهم را آب پاشی می کند که زودتر برگردی...
تا شاید این بار فریاد نگاهی غریبانه، آشناترت به نظر برسد...
هنوز نگاهم بارانی است؛
هنوز باران می بارد...
و من می دانم...
«رنگین کمان، پاداش کسی است که تا انتها زیر باران می ماند».

+ قصه ی غربت من
آسمان نزدیک است... من نمی بینم لیک... چون دو چشمم به زمین خو کرده...
قصه ای می گویم... قهرمان قصه... آشنایی است غریب...
من مقصر بودم... آسمان خانه ی من بود ولی...
برق خورشید به چشمم زد و من کور شدم...
و همان شد که شدم آدم و آدم نشدم، دور شدم...
به زمین خو کردم...
حیف از یادم رفت: «مرغ باغ ملکوتم... نیم از عالم خاک»
چشم سر نابینا...
چشم جانم اما
ذرهای می بیند...
و امیدم این است
تا در این دل ز صفایش نفسی می آید...
تا در این غربت خاکی زمین «بوی کسی می آید»...
«راه» را دریابم.

← صفحه بعد

نظرات ()